حكيم ابوالقاسم فردوسى
922
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پادشاهى اردشير نكوكار [ دوازده سال بود ] [ بر تخت نشستن اردشير و اندرز كردن بر سرداران ايران ] چو بنشست بر گاه شاه اردشير * بياراست آن تخت شاپور پير كمر بست و ايرانيان را بخواند * بر پايهء تخت زرّين نشاند چنين گفت كز دور چرخ بلند * نخواهم كه باشد كسى را گزند جهان گر شود رام با كام من * به بينند تيزى و آرام من ور ايدونك با ما نسازد جهان * بسازيم ما با جهان جهان برادر جهان ويژه ما را سپرد * ازيرا كه فرزند او بود خرد فرستم روان ورا آفرين * كه از بد سگالان بشست او زمين چو شاپور شاپور گردد بلند * شود نزد او گاه و تاج ارجمند سپارم به دو گاه و تاج و سپاه * كه پيمان چنين كرد شاپور شاه من اين تخت را پايكار وىام * همان از پدر يادگار وىام شما يك سره داد ياد آوريد * بكوشيد و آيين و داد آوريد چنان دان كه خورديم و بر ما گذشت * چو مُردى همه رنج ما باد گشت چو ده سال گيتى همى داشت راست * بخورد و ببخشيد چيزى كه خواست نجست از كسى باژ و ساو و خراج * همى رايگان داشت آن گاه و تاج مر او را نكوكار زان خواندند * كه هر كس تن آسان ازو ماندند چو شاپور گشت از در تاج و گاه * مر او را سپرد آن خجسته كلاه نگشت آن دلاور ز پيمان خويش * به مردى نگه داشت سامان خويش پادشاهى شاپور سوم [ پادشاهى شاپور سوم پنج سال و چهار ماه بود ] چو شاپور بنشست بر جاى عم * از ايران بسى شاد و بهرى دژم چنين گفت كاى نامور بخردان * جهان ديده و راى زن موبدان بدانيد كان كس كه گويد دروغ * نگيرد ازين پس بر ما فروغ دروغ از بر ما نباشد ز راى * كه از راى باشد بزرگى بجاى همان مر تن سفله را دوستدار * نيابى بباغ اندرون چون نگار سرى را كجا مغز باشد بسى * گواژه نبايد زدن بر كسى زبان را نگهدار بايد بُدن * نبايد روان را بزهر آژدن كه بر انجمن مرد بسيار گوى * بكاهد بگفتار خود آب روى اگر دانشى مرد راند سخن * تو بشنو كه دانش نگردد كهن دل مرد مطمع بود پر ز درد * بگرد طمع تا توانى مگرد مكن دوستى با دروغ آزماى * همان نيز با مرد ناپاك راى سرشت تن از چار گوهر بود * گذر زين چهارانش كمتر بود اگر سفله گر مرد با شرم و راد * بآزادگى يك دل و يك نهاد سيم كو ميانه گزيند ز كار * بسند آيدش بخشش كردگار چهارم كه بپراگند بر گزاف * همى دانشى نام جويد ز لاف